جمعه بیست و هشتم دی 1386
ماسه و کف
میان ماسه ها و کف ها
مد دریا اثار پایم را محو خواهد کرد و باد کف دریا را از بین خواهد برد.
اما دریا و ساحل تا ابد جاودانه باقی خواهد ماند.
"جبران خلیل"
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
وفادار بمان
در هنگامی که در طلب رویا های خویشم قول بده وفادار بمانی
تا نگران نباشم
برای ان چه فراسوی توان من است
تا این که نکوشم دل همگان را به دست اورم
تا اینکه به خاطر بسپارم هرگز تنها نیستم
و دوستان نازنین و یاران عزیز
هماره در کنار منند
تا اینکه اندیشه های نیکو داشته باشم
و دوری کنم از پلشتی ها و زشتی ها
تا اینکه شوخ طبعی ام را حفظ نمایم
(حتی اگر که دشوار می نماید)
تا اینکه بر این باور بمانم که
همه چیز سامان می گیرد
تا اینکه گمگشته یی نباشم که ندانم
چه چیز مهم است و چه جیز بی اهمیت
تا اینکه بکوشم تا بهترین باشم
در هر انچه انجام می دهم
تا نگذارم بار دیروز و فردا
مرا به زمین افکند
تا به خاطر داشته باشم که مهمترین
روز زندگی ام ان روزی است
که امروز طلوع می کند
و پاداشی که امروز دریافت می دارم
جمعه پنجم مرداد 1386
ارامش پاییز
انبوهی از ابرهای تیره اسمان را پوشانده است. مرد تنهاست. در میان جنگلی که در حال پوشیدن لباس زرد رنگ پاییزی است و ریزش اهسته و مداوم برگها بهمراه ریزش نم نم باران منظره یک پاییز دل انگیز را پدیدار نموده است.
هیچ صدایی بجز صدای ریزش باران بر روی زمین پوشیده از برگ بگوش نمی رسد. اما این تنها نت از موسیقی و سمفونی طبیعت است که خاطر بیقرار و پریشان او را به ارامش رهنمون شده است. قطرات این رحمت الهی همچون دستانی نوازشگر بر تن خسته و رنجور مرد چنان لذت و حلواتی دارد که وی بی پروا پیکر تشنه ی خویش را بدست این نوازشگر الهی سپرده است.
در همراهی با این سمفونی عشق نسیمی ملایم شاخ و برگ جنگل را به رقصی گروهی مهمان نموده است. دستان مرد بی اختیار به سوی اسمان پر کشیده و با تمام وجود کسی را تمنا می کند. در وجودش چیزی در حال جوشش است.سراسر احساس می شودو تمنای پرواز روح بر جسمش غلبه نموده است. گروه او را به رقص می خوانند و او که سر مست این همه لطافت شده است این دعوت را اجابت می گوید.
بی اختیار به راه می افتد . جان ویادش مملو از نیاز است. نیازبه بی نیاز. نیاز به جانان . نیاز به خالق این شکوه و عظمت . تنش به این هارمونی پیوسته و احساسش پر است از پیچ وتاب و لحظه به لحظه حجاب ها ی بیشتری از مقابل دیدگانش کنار می روند. شدت ریزش باران به اوج خود رسیده است .
باران تمام شده و ابر ها نیز از مقابل خورشید زیبا کنار می روند.انعکاس نور خورشید بر پیکر شسته شده ی جنگل و تن لخت وعاری از برگهای زرد درختان چه زیباست. تابش این نور بر پیکر بیهوش مرد اندکی بعد حرارتی لذت بخش را درونش ایجاد می کند. چشمانش را می گشاید وارام بر می خیزد.احساس عجیبی دارد . با خود می اندیشد که در دنیای دیگریست و یا شاید از نو............. .؟
شما چه فکر می کنید؟
"تولد مولود کعبه
مولای متقیان
امیر مومنان((ع))
مبارک باد. "
جمعه بیست و نهم تیر 1386
ان سوی پرده ها
امام باقر علیه السلام فرمود: روزی موسی علیه السلام در کنار دریا عبور می کرد ناگاه دید صیادی کنار دریا امد و در برابر خورشید سجده کرد و سخنان شرک الود گفت سپس تور خود را به دریا انداخت و بیرون کشید ان تور پر از ماهی بود و این کار را سه بار تکرار شد ودر هر سه بار تور او پر از ماهی بود.
او ماهی ها را برداشت و از انجا رفت. سپس صیاد دیگری به انجا امد و وضو گرفت و نماز خواند و حمد و شکر الهی را بجا اورد انگاه تور خود را به دریا افکند و بیرون کشید دید تو خالی است. بار دوم تور خود را به دریا افکند و بیرون کشید دید تنها یک ماهی کوچک در میان تور است. حمد وسپاس الهی گفت و از انجا رفت.
موسی علیه السلام عرض کرد: "خدایا ! چرا بنده ی کافر تو با اینکه با حالت کفر امد ان همه ماهی نصیب او شد ولی نصیب بنده ی با ایمان تو تنها یک ماهی کوچک بود؟"
خداوند به موسی علیه السلام چنین وحی کرد: "به جانب راست خود نگاه کن." موسی نگاه کرد نعمت های فراوانی را که خداوند برای بنده ی مومن فراهم کرده مشاهده نمود. سپس خداوند به موسی وحی کرد :"به جانب چپ خود نگاه کن." موسی نگاه کرد انچه از عذاب های سخت را که خداوند برای بنده ی کافرش مهیا نموده دید. سپس خداوند فرمود:" ای موسی! با ان همه عذاب که در کمین کافر است انچه را که به او(از ماهی های فراوان) دادم چه سودی به حال او دارد؟ و با ان همه از نعمت های فراوان که برای بنده ی مومن ذخیره کرده ام انچه را که امروز از او بازداشته ام چه ضرری به حال او خواهد داشت؟"
موسی علیه السلام عرض کرد:
"یا رب یحق لمن عرفک ان یرضی بما صنعت : پروردگارا! برای کسی که تو را شناخته سزاوار است که به انچه انجام دهی راضی و خشنود باشد."
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
بوسه یی بر دست مادر
از زبان یک کودک نابینا!
میگویند که افتاب بی اندازه زیبا و منظره ی گلهایی که درکنار رودخانه بر روی اب ریخته اندبسیار دلاویز است وپرواز با شکوه پرندگان بسیار تماشایی!
میگویند که شبها روشنایی دلکشی چهره ی اسمان را می اراید بر روی دریائی که امواجش روح را به اهتزاز در می اورد.و کشتی ها با بادبان های سپید میخرامند.
میگویند که رنگ گلها از عطر انها هم دلپذیرتر و روح نوازترست.
میگویند: دره ها/کوهها/چمنها/وبیشه ها و به ویژه سحرگاهان بقدری لطیف و دلکش است که انسان در برابر این همه عظمت به زانو در می اید.
اما من نه ان دریا را که ولوله امواجش بگوشم میرسد میتوانم دید نه ان گلهای رنگارنگ را/نه اسمان را/نه افتاب/نه درختان و نه ان پرندگان رنگین پر و بال را و نه روشنایی صبح را و از ندید انها هم غمگین نیستم.
خدایا! من دیدن هیچیک از لطائف این جهان گذران را ارزو نمیکنم اما ای کاش یکبار فقط یکبار روی مادرم را میدیدم!
"مادر گلم/مهربونم/الهی که من فدات بشم/کاش میتونستم بیام پیشت.بدون که تمام لحظاتم رو با یاد شیرین تو سپری میکنم.مادرم این روز فرخنده بر تو وتمام مادران عزیز مبارک باشه"
جمعه هشتم تیر 1386
گرمای ارامبخش
ان که همواره در تو احساس خوبی و شادمانی را
جاری می کند-حتی اگر بی کوششی باشد-در
او کیمیایی است بی همتا.
جادویی است در لبخندی که سخن می گوید
گرمای ارامش بخشی است در خنده
که چه اسان جاری می شود که می گوید
هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد
حس کردن دیگران بی ان که
دست بگشایی به سوی انان
ادراک ساده قلب ها.
هیچ چیز نشاط بخش تر از
یافتن چنین فردی در
زندگی نیست
و هیچ چیز ارزش مند تر از ان نیست که بتوانی
انان را دوست خود بخوانی
"لین بار نهارت"
پنجشنبه هفتم تیر 1386
من باران ملایم پاییزم
بر مزارم نایست و اشک مریز
من انجا نیستم.
من به خواب نمی روم.
من ان باد های هزاره ام که می وزم.
من الماسی هستم که روی برف می درخشم
من افتاب روی گندم رسیده هستم.
من باران ملایم پاییزم.
وقتی که در ارامش صبح بیدار می شوی
من ان شتاب تند پرندگان ساکتی هستم
که حلقه وار پرواز می کنند.
من ستاره های لطیفی هستم که در شب می درخشند.
بر مزارم نایست و اشک مریز
من انجا نیستم.
من نمرده ام.

